یادداشت‌های یک طلبه

یادداشت‌های یک طلبه

گاهی مطلبی تأثیرگذار می‌خوانم؛ سخنانی حکیمانه می‌شنوم؛ با نکاتی جالب مواجه می‌شوم ...
اینجاست که حیفم می‌آید این مطالب را از دست بدهم؛ نمی‌خواهم فراموششان کنم؛
و البته دوست دارم دیگران نیز از این مطالب بهره‌مند شود.
مخصوصاً اگر این مطالب، کلام‌الله باشند؛ یا فرمایشات معصومین علیهم‌السلام باشند.
چراکه خودشان فرموده‌اند:
إِنَّ حَدِیثَنَا یُحْیِی الْقُلُوب: حدیث ما دل‌ها را زنده کند...
این وبلاگ وسیله‌ای است برای این هدف تا چنین مطالبی ثبت‌شده و منتشر شوند.

طبقه بندی موضوعی


دربارۀ اوضاع شهر سامراء در هنگام شهادت امام حسن عسکری علیه‌السلام نقل شده که:

«ثُمَّ أَخَذُوا بَعْدَ ذَلِکَ فِی تَهْیِئَتِهِ وَ عُطِّلَتِ الْأَسْوَاقُ وَ رَکِبَتْ بَنُو هَاشِمٍ وَ الْقُوَّادُ وَ أَبِی وَ سَائِرُ النَّاسِ إِلَى جَنَازَتِهِ‏ فَکَانَتْ سُرَّ مَنْ رَأَى یَوْمَئِذٍ شَبِیهاً بِالْقِیَامَة»[1]

آماده تجهیز حضرت امام حسن عسکری علیه‌السلام شدند؛ بازارها را بستند و بنى‌هاشم و سرلشکران و سایر مردم دنبال جنازۀ آن حضرت راه افتادند. در آن روز سامره شبیه روز قیامت شده بود.

 

یکی از دلایلی که همۀ مردم اعم از شیعیان و غیر شیعیان در روز شهادت امام حسن عسکری علیه السلام دست از کار و زندگی کشیدند و به عزاداری آن حضرت پرداختند، محبوبیت همگانی ایشان بود که در اثر فضائل و مکارم آن حضرت در مردم ایجاد شده بود.

 

برای اینکه بدانیم حضرت امام حسن عسکری علیه‌السلام چه اندازه در میان موافقین و مخالفین محبوبیت داشت، کافی است به یکی از گزارشات تاریخی که از زبان یکی از مخالفین آن حضرت ایراد شده است توجه کنیم:

احمد بن عبید اللَّه بن خاقان که دشمنى سختى با على و اولادش داشت، متصدى املاک و خراج شهر قم‏ بود. روزى در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن به میان آمد. او گفت:

من در سامره مردى از اولاد على را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنى و نجابت و بزرگوارى در خانواده خودش و بنى هاشم مانند حسن بن على بن محمد، ابن الرضا (علیه‌السلام) ندیدم و نشناختم که خاندان خودش و بنى هاشم و سرلشکران و وزیران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند.

من روزى بالاى سر پدرم (که یکی از صاحب منصبان حکومت بود) ایستاده بودم و آن روزى بود که براى پذیرفتن مردم می‌نشست. ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا (امام حسن عسکری علیه‌السلام) دم در است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه‏ دهید وارد شود. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردى را به کنیه (که نشانۀ تعظیم و تکریم فرد است) معرفى کردند، در صورتى که جز خلیفه و ولیعهد و نماینده سلطان، کسی را نزد پدرم به کنیه معرفى نمی‌کردند.

در این هنگام مردى گندمگون، خوش اندام، نیکو رخسار، خوش پیکر، تازه جوان با جلالت و هیبت وارد شد. وقتی نگاه پدرم به او افتاد، برخاست و چند قدم به استقبالش رفت، با آنکه گمان ندارم چنین کارى را نسبت به هیچ بنى‌هاشمى و سرلشکرى بکند. وقتی پدرم نزدیک او شد، با او معانقه کرد و صورت و سینه‏اش را بوسید و دستش را گرفت و او را روى مسندى که خودش نشسته بود نشانید و پهلوى او نشست و متوجه او شد و با او به سخن پرداخت و خود را قربان او می‌کرد.

من از آنچه از پدرم می‌دیدم در شگفت بودم که دربان آمد و گفت موفق (برادر و سرلشکر خلیفه عباسى) آمده است و هر گاه موفق نزد پدرم مى‏آمد، دربانان و افسران مخصوصش جلو می‌رفتند و از در خانه تا مسند پدرم به صف می‌ایستادند تا او بیاید و برود. پدرم رو به أبی‌محمد (علیه‌السلام) داشت و با او سخن می‌گفت؛ تا نگاهش به غلامان مخصوص موفق افتاد، به أبی‌محمد (علیه‌السلام) گفت: خدا مرا قربانت کند، اکنون هرگاه بخواهید (می‌توانید تشریف ببرید) و به دربانانش گفت: او را از پشت صف ببرید تا آن مرد- یعنى موفق- او را نبیند. او برخاست و پدرم هم برخاست و با او معانقه کرد و أبی‌محمد (علیه‌السلام) رفت.

من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: واى بر شما! این چه شخصى بود که او را با کنیه به پدرم معرفى کردید و پدرم با او چنین رفتار کرد؟ گفتند: او از اولاد على (علیه‌السلام) است و او را حسن بن على (علیه‌السلام) می‌نامند و به ابن الرضا (علیه‌السلام) معرفى مى‏شود. بر شگفتم افزون گشت و در تمام آن روز پریشان و ناآرام بودم و دربارۀ او و آنچه از رفتار پدرم نسبت باو دیده بودم می‌اندیشیدم تا اینکه شب شد و عادت پدرم این بود که نماز عشا را می‌گزارد و سپس براى مشورت‌هاى مورد نیاز و آنچه باید به عرض سلطان برسد مجلس می‌کرد. چون نمازش را گزارد و جلوس کرد، آمدم و در برابرش نشستم، در حالى که کسی نزد او نبود.

پدرم به من گفت: احمد! کارى دارى؟ گفتم آرى، پدر! اگر اجازه دهى سؤال کنم، گفت: پسر جان اجازه دادم، هر چه خواهى بگو. گفتم، اى پدر! مردی که امروز صبح دیدم نسبت به او احترام و بزرگداشت و تعظیم نمودى و خود و پدر و مادرت را قربانش کردى که بود؟ گفت، پسر جان! او امام رافضیان[2] است، او حسن بن على (علیه‌السلام) است که بابن الرضا معروف است. آنگاه ساعتى سکوت کرد و سپس گفت: پسر جان! اگر امامت از خلفاء بنى عباس جدا شود، هیچ کس از بنى هاشم جز او سزاوار آن نیست و او براى فضیلت و پاکدامنى و رفتار و خویشتندارى و پرهیزگارى و عبادت و اخلاق شریف و شایستگی‌اش سزاوار خلافت می‌باشد؛ اگر پدرش (امام هادی علیه‌السلام) را می‌دیدى، او نیز مردى بود بسیار عاقل، نجیب و بافضیلت.

با آنچه از پدرم شنیدم، ناراحتى و اندیشه‏ و خشمم بر پدرم افزون گشت (که چرا یک علوی را این اندازه تعظیم می‌کند!) و کردار و گفتار او را نسبت به وى زیاده از حد دانستم. پس از آن اندیشه‏اى جز پرسش از حال او و جستجوى دربارۀ او نداشتم. از هر یک از بنى هاشم و سران و نویسندگان و قضات و فقها و مردم دیگر که می‌پرسیدم، او را در نهایت احترام و بزرگوارى و مقام بلند و سخن نیک و تقدم بر تمام فامیل و بزرگترانش معرفى می‌کردند. سپس مقام و ارزش او در نظرم بزرگ شد، زیرا هیچ دشمن و دوست او را ندیدم، جز آنکه از او به نیکى یاد می کرد و مدحش می‌نمود.[3]



[1] الکافی (ط - الإسلامیة)؛ ج‏1؛ ص 505

[2] «رافضی» اصطلاحی است که دشمنان شیعه، به طعنه بر شیعیان اطلاق می‌کردند.

[3] الکافی (ط - الإسلامیة)، ج‏1، ص 503 و 504؛ أصول الکافی، ترجمه مصطفوى، ج‏2، ص430 الی 433

نظرات  (۱)

🧡 💚 💙

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی